سيد محمد باقر برقعى

142

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

اسرار خلقت بگاه جانفزاى نوبهارى * كشيدم رخت خود را سوى صحرا رسيدم بر كنار كشتزارى * كه خرّم بود و سرسبز و مصفا فضاى سرخوش و خوش منظرى داشت * هواى دلكش و جان‌پرورى داشت من سرگشته بىپروا بهر سوى * نظر افكندمى بهر تماشا گهى بر سبزه گاهى بر لب جوى * دو چشمم خيره ، دل مبهوت و شيدا ز فرّ جانفزايش نوبهاران * تو گفتى داشت مشك تر به دامان شگفتم بود از سرّ طبيعت * كه اين بزم دلارا را بياراست ؟ چنين داده به صحرا زيب و زينت * كه در صحرا چنين هنگامه برپاست زمانى را به اين پندار بودم * به اين انديشه در پيكار بودم كه ناگه گفت در گوشم سروشى * كه اى سرگشته آخر تا كى و چند در اين انديشهء بيهوده كوشى * شنو از من كه تا گويم تو را پند نمىدانى كه اسرار فراوان * طبيعت را بود در پرده پنهان در اين ره ، هركسى را دسترس نيست * مگر صاحبدلان را راه باشد هواى فهم آن غير از هوس نيست * بپويد هركه دل‌آگاه باشد كه پشت پرده باشد پرده‌دارى * بود پرورده را پروردگارى به چشم دل ، اگر بينى جهان را * نبينى جز در او رمز حقيقت به زشتى گر نيالائى روان را * شوى واقف تو از اسرار خلقت